بعضی دردها توصیف بشری ندارند

روزهایی که غمگین می شوم و نمی دانم از دست خدا ناراحتم یا بنده های خدا... دردهایم هم راهشان را گم می کنند.

فهمیده ام که بعضی دردها توصیف بشری ندارند. بعضی دردها نه مثل درد از دست دادن هستند که از درون حتی جسمت را هم می خراشند و نه مثل بریدن انگشت هستند که در هر لحظه از تپیدن قلبت موجی از درد در بدنت پراکنده می کنند.

بعضی دردها هستند که توصیف بشری ندارند. همه غم را می شناسند. همه می دانند غم آدم را افسرده می کند. همه ، همه چیز را می دانند ولی هیچوقت نمی توانند توصیف بشری برای غم پیدا کنند.

حس مبهمی که مثل ویروس کزاز می ماند. منتظر کوچکترین خراش است تا وارد شود و تمام سیستم ایمنی روحت را بهم بریزد.

این روزها دردهایم راهشان را گم کرده اند. هیچ ظرفی پیدا نمی کنند تا در آن جا بگیرند و شکل بگیرند و معنا بگیرند!

این روزها نمی دانم من از خدا بپرسم یا او از من!

روزهایی که نمی دانی خورشید و  آسمان بوم نقاشی است که بر سرت کشیده اند یا واقعا واقعی هستند. روزهای غریبی هستند این روزها. وسعت آسمان که زیاد شد حجم برف هایی که بر سرت آوار می شوند هم زیاد می شود! نمی دانی غصه زمین زیر پایت را بخوری که دارد خاطره می شود در یاد کهکشان ها یا غصه آدم ها را بخوری که نمی دانند خودشان را می خورند یا دیگری را...

هر چه که هست فهمیده ام که غصه برای خوردن است نه برای بردن....

و من اینجا هستم .در مرکز زمین! جایی که نقطه کور است و هیچ سیگنالی به آسمان نمی رسد...

/ 2 نظر / 6 بازدید
علی ودایع

سلام همسایه قدیمی! سال ها می گذرد و تو همچنان می نگاری... و من هم به خانه بازگشته ام برای فرار از نوشتن هایی که اسباب امرار معاش و حرفه روزنامه نگاری ام شده است.

محمد درویش

[گل]