روزی چند بار به جای تو از خودم معذرت بخواهم که مرا در سرزمین بغض ها آفریدی؟!

به من نگو که نبین ... به من نگو که نباش... به من نگو نگاه نکن... من نمی توانم!

من نمی توانم!

 

به زور بغضم را نگاه داشته ام. به زور ... مثل همیشه...

الان که سرکار هستم‏ ، حتی اگر خودم هم بخواهم نمی توانم گریه کنم.

اما این خودداری از گریستن را فقط یکباربه خاطر دارم. وقتی که بعد از مامان می رفتم خانه اشان تا برای بابا و بهزاد غذا درست کنم و پشت به آنها وانمود می کردم که دارم آشپزی می کنم و به زور می خواستم بغضم را قورت بدم و به هزار زحمت اشک های ویلان مانده ام را جمع و جور کنم که روحیه اشان را بیشتر نبازند... چقدر سخت بود آن روزها...

مثل آن روزهای سخت و تلخ شده است این روزهایم.

روزهای پر از بغض و گریه...روزهای لبریز از بی کسی ها و روزهای مثل کوه بودن و خود را نباختن...

نفهمیدم که به من تکیه کردند یا من به چه کسی تکیه کردم... نفهمیدم.

اما می دانستم که برای بزرگترین عزیز زندگیم عزادار بودم و چقدر خوب است که این روزها نیست تا دست وپایش را گم کند که اشک های مرا پاک کند یا جلوی گریه اش را برای این همه تلخی بگیرد که هیچوقت نمی توانست مثل من سخت باشد و به کوچکترین تلخی گریه اش به راه بود و سوگوار که اگر امروز بود مادر تمام کسانی می شد که بی نام و نشان به سیاهی گور سپرده می شوند...

تلخ است این روزها طعم آفتاب...طعم نور...طعم زندگی...

امروزها هوای نفس کشیدن داغ است و می سوزاند تمام فضای ریه ام را...

من بازهم بعد از تو غم را تجربه کردم... من باز هم گریسته ام بعد از تو...

...

...

....

 

/ 14 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شیواتیر

آن سالها وقتی زنگ مدرسه می خورد با عجله کیف و کتابهایم را جمع می کردم و به سوی خانه می دویدم و میپنداشتم که سالها بعد دیگر هیچ زنگی نیست که مرا به سوی خانه بکشاند...

فرهاد

باید بر این گریست که چرا من و تو نمی توانیم ما شویم و فریادهامان را بر سر آنان بکوبیم که من و تو را از هم جدا می کنند. ۴۰ قبر قلعه ۳۰۲ به راستی مظلومیت ایرانیان را به رخ می کشد که تمامی تاریخ به خود زده اند و خود ریشه خودرا قطع کرده اند... پس باید من و تو ما شویم تا ریشه امان قطع نشود... سبز ...سبز تا پیروزی

رشنو

ننوشتی هنوز؟ [ناراحت]

نیوشا

اگر تاب نیاوریم همه این تلخی ها را و دل نبندیم به "جنگ یک روزنه با خواهش نور " چکار دیگری می توان کرد؟؟؟ امیدوار باشیم و ادامه دهیم شاید این تنها راه است حال که در این سرزمین آفریده شده ایم نه در جایی دیگر چاره ای نداریم که ادامه دهیم..برای دلت آرامش می خواهم...

آرش

[لبخند] بيا ببين چه باروني

کاکتوس

سلام چقدر تلخ بود چقدر درد داشت دلم گرفت .. ...

کاکتوس

دوست قدیمی دوسدارم شاد باشید و پایدار.. [لبخند]

علی ثقفی

سلام وبلاگ خوبی دارید ! خوشحال میشم اگه به سایت ما هم سربزنید ! در صورت تمایل ما رو به اسم "پایگاه اطلاع رسانی فوتبال همدان" لینک کنید و پیام بذاربد که به چه اسمی لینکتون کنیم !

علی ثقفی

سلام وبلاگ خوبی دارید ! خوشحال میشم اگه به سایت ما هم سربزنید ! در صورت تمایل ما رو به اسم "پایگاه اطلاع رسانی فوتبال همدان" لینک کنید و پیام بذاربد که به چه اسمی لینکتون کنیم !