آمده ام که انسان باشم

همیشه فکر می کردم کوههای قافلانکوه یک جورایی تداعی کننده کوههای پیرنه هستند... هیچوقت هیچکدامشان را ندیده ام چه اولی را که اینقدر نزدیک است و چه دومی را که اینقدر دوراست!

اما حس کرده ام که کوهها انگار از زیر زمین با هم حرف می زنند و درددل می کنند. از مردمانی
می گویند که اگر چه رنگ پوست و زبان و پوشش و مذهب و فرهنگشان متفاوت است، ولی چقدر به هم شبیه اند و چقدر حرف هایشان و دلهایشان یک جور است... آدم های این سیاره مجبورند که یک شکل باشند و یک فکر... آسمانشان یکیست... زمینشان یکیست... و دردهایشان و خوشی هایشان...

ولی من نمی دانم در این آسمانهای یکی، چرا بعضی ها خوشی ها را در صندوق های کبره بسته اشان مخفی می کنند و دریغ می دارند از دیگران. از چشمهای تیله زده اشان ترسم می گیرد و حس می کنم از بوی ترس من چطور چشمهایشان برق می زند و ... من هنوز در تفکر می مانم که این ها از کدام سیاره آمده اند که درد را می آورند به میهمانی دل های ما...

با دماوند که حرف می زنیم دست نوازش می کشد به روی کلمات من و لبخند می زند و از دوست های آنور دنیایش می گوید که درددلهای مردمانشان را برای او نجوا می کنند و دماوند هم همیشه درددل های دود زده مرا می گوید و غم موج می زند در تار زنگ آگین صدایش... و من غمگین می شوم و دلم برایش می سوزد و دلم می خواهد با هم بنشینیم و از روزی که آرش بر بلندای سرسپید او ایستاد و تیرش را رها کرد بگوییم... ولی دلم دردناک تر از خوشی خاطره هاست.دلم برایش می سوزد و دوست تر دارم برای دوستش بگوید من حالم خوب است و من حسم و روحم با تمامی مردم های دیگر یکیست که :

بنی آدم اعضای یک پیکرند....

من متاسفم، دماوند.

من متاسفم عزیزم اگر درد دل های من غمگین و زنگ زده است. و من از تمام سپیدی های تو پوزش می خواهم اگر درددل های من همه سیاه است و اندوه آفرین...

شاید اگر همه مهربانان این سرزمین دست به دست هم دهیم بشود باز هم در نجواهای زیرزمینی قافلانکوه و سهند و سبلان، از غرور و سربلندی مردمانی شاد که رنگارنگ لباسهایشان لبخند سرزنده این سرزمین است، بشنویم. من دستهایم را باز گذاشته ام شاید در جستجوی دستهایی که هنوز با کوه ها حرف می زنند و هنوز حرفهای باران را می فهمند... دستهایی که بدانند من پیش از هر ماهیت و ملیت آمده ام که انسان باشم. پیش از آن که مادر باشم، زن باشم ، ایرانی باشم یا با هر مذهب و ملیت و قومیتی ...

آمده ام که انسان باشم.

/ 1 نظر / 12 بازدید
محمد درویش

انسان زاده شدن تجسد وظيفه بود : توان دوست داشتن و دوست داشته شدن توان شنفتن توان ديدن و گفتن توان اندهگين و شادمان شدن توان خنديدن به وسعت دل ، توان گريستن از سويداي جان توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شكوه ناك فروتني توان جليلِ به دوش بردنِ بار امانت و توان غمناك تحمل تنهائي تنهائي تنهائي تنهائي ي عريان انسان دشواري ي وظيفه است. [گل]