من سخت سردم است اگر این زمستان زودتر سبز نشود...

 گاهی وقت ها هست که نوشتن و خواندنت هیچ دردی را از تو دوا نمی کند. انگار دردها خوب شده اند و شاید هم آنقدر درد شده اند که دیگر نفس درد کشیدنت را جز خودت کسی نمی فهمد.

من تازگی ها اینطور شده ام. انگار آنقدر بزرگ شده ام که به سقف آسمان رسیده ام. یک روزهایی می رسم به کوههای اطراف شهر... کوه ها بلندتر می شوند و نزدیک تر. من هنوز نمی دانم می خواهند بترسانندم یا حفاظتم کنند از ناشناخته هایی که دیده نمی شوند ولی در لا به لای مولکول های هوا وول می خورند و همه حرکات و رفتارها را موشکافانه ثبت می کنند.

آنوقت است که گیج می شوم که باید پنهان شوم از ناشناخته ها یا کوه ها و در زیر کدام برگ که همه برگ ها وقتی که آسمان قهر می کرد از اینجا، ریخته اند و در زیر خشونت بی احساس جاروها کودبرگی شده اند برای بهار... بهاری که چقدر دور می نماید ...

پاییز که بی باران شد چه فرق می کند اسمش دیگر چه باشد... این شهر خاکستری دیگر خاطره فصل ها را هم سیاه کرده است.

روز عاشورا که در گشت و گذاری ماشین سوارانه در شهر بودیم تا از غمگینی تلخ شهر خاطره ای ثبت کنیم، از محله قدیمی کودکی ها هم گذر کردیم. کودکی ها... انگار من و من دوست های من آخرین کودکان و آخرین بازماندگان کودکی بودیم. در لول زدن شلوغ آدم های بزرگ من کودک های بزرگ شده را می دیدم و در جستجوی آن شور و شر چشمهای براق و لبریز از زندگی ، چشمهایشان را می کاویدم. نه آنها مرا شناختند و نه من آن ها را.....

کودک نبود... کودکی نبود... انگار هرگز ما نخندیده بودیم کنار آن نانوایی قدیمی... انگار هرگز دزدانه از پشت دیوارها همدیگر را نگاه نکرده بودیم...

من هنوز تمام صداها را به خاطر دارم. نگاهها و خنده ها را ... و تمام ترسیدن ها و گریه ها را...

هنوز هم خاطره آن روزها مرا به سادگی کودکی ها به گریه می اندازد... داشته های عزیزی که دیگر هرگز و هرگز پس از آن نداشته ام.

آسمانی که از تو دور است و نمی ترسی سرت به سقفش بخورد و زمینی که گرم است ولی نه برای آنکه سنگی جلوی پایت بیندازد... درختانی که مهربانانه برف های زمستانی را در سنگینی سفیدشان روی سرت می پاشند و کودکانی که با خنده هایشان زندگی را در نفس های بی رمق بزرگترها گرم می کنند...

من سخت سردم است اگر این زمستان زودتر سبز نشود...

/ 5 نظر / 13 بازدید
شیطان

چقدر زیبا توصیف کردی ... سرما را ... سردی که تو حس میکنی ... و در این شهر فراوان پیدا میشه .... سردم شد ... سلام

نرجس

به قدری زیبا می نویسی که من هم با تو گریه می کنم ....

محمد درویش

همه چیز دستخوش تغییر شده ...آنوقت ها تهران تنها 2 میلیون جمعیت داشت کمتر از 100 هزار خودرو و کلی هم باغ و درخت در تهران بود ... اما اینروزها بخاطر عدم تدابیر شهری و کشوری و بخاطر در نظر نداشتن مهاجرت به تهران و تمرکز تمامی امکانات در شهرهای بزرگ بخصوص تهران , سیل جمعیت به تهران و دیگر شهرهای بزرگ جاری شد... سیل خرابی ببار می آورد و این روزها شاهد خرابیی هستیم که خود شاهد شکل گیری آن بودیم از سی سال پیش ...

بهرام

دیگر دلم از این رنگ خاکستری روزگار سخت گرفته به نقاش بگو آیا رنگی برای نقاشی دوباره نیست؟ نقش می خواهم نقشی بزرگ در زمینه سبز و صداقت رنگ سفید. بگو نقاش رنگهایت کجاست؟ [گل]

پویا

سلام ممنون که اومدین و به یادم بودین البته مطمئنم که شعر در شاعر هیچ وقت نمیمیره البته اگه شاعر باشم شاد باشین و موفق