دو کلمه حرف حساب!

این روزها پاییز آمده است اما انگار فقط اسمش...

باران ها هیچ بوی باران ندارند  و من که دلم کمرنگ تر از برگ های خشک و قهوه ای شده است‏، سخت عطش سیراب یک عصر پاییزی ام. روزها سختند و خشک. مردمان سختند و تیره... و درختان سختند و بی رحم.

به هر سو که رو بچرخانی چهره ها مثل سرب سیاهند.

خیلی روزها زور می زنم تا دل همیشه بهاریم را سبز نگاه دارم ولی در بی رحمی بادهای سرد پاییز کدام شکوفه ای بر کدام درخت مانده است؟

این روزها به هر سو که بچرخی قیمت دلار است که چوبی می شود بر سرهای بی حفاظ ما و سرهایی که در آماج این ضربه ها منگ شده اند و گنگ... سخت گنگ....

در این نوسان که زیر پاهای روزگار مردمان هراس زده، تکان تکان می خورم، سایه ها قد می کشند و خورشید دور می شود از تیررس انگشتان طلایی رنگم  و من می مانم و یک مشت سرب...و من می مانم و غروب غمگین دشت های خالی از شور...

شوربخت شده است حتی کلمه گاه مغزم که به گمانم او هم در پی قیمت سکه ودلار هنگ کرده است و قیمت واژه ها را به روز محاسبه می کند و من از پس هزینه برنمی آیم و این می شود که از این سی و دو حرف همین دو حرف هم سخت گران تمام می شود!

چرتکه بقال پیر هنوز نتوانسته  قیمت مرگ را به دلار حساب کند. دلم برایش می سوزد. برای چشمهایش برای تمام خاطره هایش....

/ 0 نظر / 12 بازدید