امروز باید بنویسم....

غمگینی واژه کوچکی است در برابر حجم درد بزرگی که غم نیست.... درد است از نوعی که در دالون های پرخون قلب های هنوز سیاه نشده بعضی انسان ها که انسان مانده اند، می توان پیدا کرد و می توان معنا کرد و می توان از شدت ضرب آن به خدا رسید و فریاد کشید...

تا به حجم نام خدا غمگینم....

ناامیدی نیست... تن دردادن نیست... طعم تلخ تریاکی است اجباری ... طعم سرد مرگ است...

من هنوز آنقدر بزرگ نشده ام که بتوانم از مرگ حرف بزنم بی آنکه گریه امانم را نبرد و هرگز هم گمان نبرم بتوانم گزارشگری بشوم یا تاریخ نگاری که با لبخندی شیرین، بی رحمی ماشین های انسان نما را بنگارد... هنوز سخت انسانم... هنوز تنم از ضرب چوب درد می گیرد و هنوز قلبم از ضرب بی رحمی درد می گیرد.... و هنوز هم اگر دستهایم را ببرند خون می آید.... من هنوز آسمان آبی را می شناسم ... من هنوز بهار سبز را می شناسم ... من هنوز طعم شیرین زردآلو را می شناسم....

به خدا من هنوز سخت انسانم....

/ 3 نظر / 19 بازدید
محکوم

اینروزها انسانها در خیابانها و انسانیت در کتابها سرگردانند. رفیق مواظب انسانیت وجودت باش. اینروزا این متاع رو کمتر کسی داره قدرش رو بدون

سهیل

تو اگه بخوای میتونی