من آفرینش تو بوده ام در ویترین خداییت!

فکر کردی با خودت و با این استدلال های همیشه به قول بعضی بنده هات، حکیمانه ات که من چقدر امروز دلم  بارون خواسته بود؟

هیچ با خودت گفتی که این لباسی که بر قامت روح من دوخته بودی چقدر تنگ بود و چقدر آزارم داد تمام این سالها که خودت گفته بودی دیگه هیچوقت تکرارشون نمی کنی؟

نه!

هیچوقت نه گفتی و نه فکر کردی! آنقدر غرق بودی در هجمه غرور خداییت که هرچه دامن لباست را کشیدم تا دردم را بهفمی، نفهمیدی!

من بین بودن و رفتن گنگ شده ام... بین بودن و نبودن... بین پریدن و آرامیدن... روی خط سیاه و سفید مانده ام ... همانجا که خودت هم ندانسته ای سفید است یا سیاه... همان نقطه کور که به ذهنت رسید در بین فرشته هایت می توانی بالهایم را بکنی و بی بال فرشته ای را بفرستی به غمگین سیاره کوچکت تا هر چقدر هم که بپرد هرگز به تو نرسد!

من آفرینش تو بوده ام در ویترین خداییت!

تو با ما درد را تجربه کردی... با نگاههای ما عاشق شدی و در تپش قلبهای نگران ما غم را فهمیدی...

از خودت بگو!

ما با تو چه را تجربه کنیم؟ چه وقت در رحمتت را باز می کنی تا با چشمهای تو عاشق شویم بر چهر آفرینش هایت و چه وقت در حکمتت را می بندی به روی نگرانی ها، تا بخندد هم دل تو و هم دل ما؟

من با تو چه را تجربه خواهم  کرد؟...

/ 11 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد

سلام فکر کن، اگر سیاه نبود، کسی قدر سپیدی را می دانست؟ اگر نگرانی نباشد، آنوقت خنده ارزشش را از دست نمی دهد؟

هیچکس

من نمیدونم چرا نتونستم متن شما رو بخونم یک مشت خطوط عجیب غریب داشت فکر کنم مشکل از سیستم خودمه من هم به روزم

محکوم

کاش خدایی بود و دلیلی برای خرابکاری هایش داشت . کاش ...

محمد درویش

[گل]

شیطان

به خیالت که این جناب وقت این چیزها رو دارد که به جزئیات زندگی میلیاردها آدم برسه که عشقشون چه میشه ؟؟‌ او فعلا به زمین و زمان کاری نداره و دیپرس شده ... گاهگاهی هم دلش برای میلیونها گشنه تو دنیا میسوزه ولی کارس ازش بر نمیاد .... بیدار که شدی نگاهی به آینه کن و خود را دریاب

پویا

سلام ممنونم از لطفتون

محمد

سلام ممنون که سر زدی. [لبخند] منتظر نوشته های جدیدت هستم.

سید محمد حسین روان بخش

سلام با مسابقه دلنوشته های مهدوی تحت عنوان بی قراری ها تا نیمه ماه مبارک رمضان به روزم . خوشحال می شم اثری از شما رو تو وبلاگم داشته باشم . شاد باشید