آسمان خاکستری است...

همیشه می ترسیده ام از رسیدن به این نقطه  در این زمان... اینجا که نه زمان با تو یار است و نه حادثه.

روزگار تلخی شده است. من همیشه دلم برای قاتل و مقتول می سوخته است. دلسوخته هایم برای مقتول مانع از آن نبوده که نسبت به قاتل بی رحم شوم و بگذارم که در این وادی استخوان های نیم سوخته، با صدور حکم مرگ و اجرای آن قاتلی باشم با مجوز که خدای هیچ مجوزی برای قطع حیات نمی دهد حتی اگر ما بندگان از سوی او بی شمار به خودمان سردوشی بدهیم که حاکم اجرای حکم های نانوشته ای باشیم که :

ای کشته که را کشتی تا کشته شدی باز...

آسمان خاکستری است این روزها که رنگ خاکستریش از ابرهای باران زا نیست که  بیشتر از دلسوزه های سخت غمگین انسان هاست... انسان هایی که هنوز انسان مانده اند.

کمتر می نویسم این اواخر. از روزی که دیگر در محل کارم اینترنت نداریم به سختی می توانم خودم را تا شب سرپا نگاه دارم تا بتوانم آخر شب چند خطی بنویسم و این روزنه کوچک برایم باز بماند. به نظر می رسد موفق بوده اند در این قطع ارتباط که شنیده ام در اکثر ادارات و محل های کار اعمال شده است.

اما کم و زیاد...دیر یا زود....مهم نیست من هنوز هستم. هنوز با تمام غم هایی که گریبانگیر همه مان است  می توانم باشم و تحمل کنم.

/ 3 نظر / 5 بازدید
شادی

سلام بهناز عزیز خیلی غم انگیز نوشته بودی. امیدوارم همگی روزی به شادی نهایی برسیم.

محمد درویش

مهم این است که هنوز هستید و هنوز میتوانید تحمل کنید... شاد باشید و سلامت ... اما با این همه , آسمان بد جوری خاکستریست ...راست میگویید [گل]

ت ی ن ا

ســــــلام..! بعد از مدتی اومدم یه چیزاییم هم نوشتم...! میایی؟!