دوستی

چقدر سبک شده ام. سال ها بود که همیشه دنبال یکی از دوستان مدرسه ام بودم. دوستی که در همان سال های مدرسه به اجبار تغییر خانه اشان از دستش داده بودم. خیلی دوستش داشتم و در همان بی آلایشی آن سال های سپید ساده بودن دوستت دارمش را هم باور کرده بودم. ( و باید اعتراف کنم هنوز هم عاشق خنده های بلند و چشمهای بادامیش هستم که سخت شیطون بودند و به طبع شیطنت آمیخته من، سخت نزدیکتر!) از بین تمامی آن دخترک های شیطون و آرام آن روزها به شادی نزدیک بودم و گلایل. شادی زودتر از ما  برید و گلایل کمی دیرتر. گله های شادی را اوایل به گلایل می بردم تا اینکه روزگار به من فهماند در این مثلث بی زاویه من  تنها زاویه قائمه ای هستم که بی ثمر مانده ام. گذشت آن سالها... شادی را فراموش کردم. وقتی به عنوان گزارشگر در تلویزیون دیدمش و او را نشناختم فهمیدم که چهره نیست که آشنا می کند ما را با هم... در خیابان هم از کنارش رد شدم و حتی بی تردیدی اندک، به عقب بازنگشتم. اما گلایل برایم چیز دیگری بود. فکرم می گفت من برای او همانم که او برای من است. من در سالهای سپیدی با او عهد دوستی بستم که هیچ رنگ سیاهی نمی توانست سپیدیش را بیالاید.

وقتی اینترنت آمد و امکانات یافتن آدمهایی که گمشان کرده بودی.... به جستجویش بازگشتم. و یافتمش! در اوج حیرت تمام آنها که هنوز متحیرند من چگونه می توانم با کمترین آشنایی با این ابرساخته بشریت چیزهایی را پیدا کنم که شاید حتی ثبت نشده باشند ! و شاید هم همین مایه تردید و شک می شود و بدبینی.

توی آذر ماه به خودم کادوی تولد دادم. با تمام هیجانی که سالهاست از من دورست، به خواهرش زنگ زدم و شماره تلفن هایم را دادم تا به او بدهد.... او زنگ نزد. فکر می کردم اگر من بودم... بی هیچ تردیدی زنگ می زدم. گرچه می ترسیدم که شاید نشناسمش دیگر... شاید دیگر آن گیسو پریشان چشم بادامی که سوار دوچرخه همه جا را زیرپا می گذاشت نباشد...

پرونده باز این دوستی را بسته ام. بعد از شاید نزدیک به بیست و پنج سال! اما سبک شده ام. من در جهانی که انسان بودن و سپید بودن و تمامی حرف های قشنگ را در ویترین موزه هایش نگاه می دارد، انسان بوده ام و سپید بوده ام...

هنوز جزو معدود کسانی است که دلتنگشان می شوم. اما می دانم در صندوقچه خاطراتم، خاطره روزهای پشت نیمکت نشینی را سخت قشنگ و جذاب دارم.

چقدر سبک شده ام.

/ 5 نظر / 2 بازدید
مونا

من نمی تونم به گوشیت زنگ بزنم. به وب سایتم بیا

محمد درویش

[گل]

شهریار

این روزها زیاد تو حال و هوای خودم نیستم... میتونی دقیقتر بگی منظورت از گم کردن کابوس عریان چه بود؟

فرهاد بی تیشه

چه خوب .حالا می دونی قیچی این رابطه دست شما نبود ! از شما چه پنهان من چند سال پیش در یک اقدام ضربتی معلم کلاس اول ابتدایی ام رو پیدا کردم .وقتی رفتم پیشش و سلام کرد ، با یک نگاه من رو شناخت و به نام صدا کرد .چه روز دوست داشتنی ای بود .خاطره ی تمام سال اول دبستان دوباره به ذهنم برگشت .بعد چند وقت دوباره که به اونجا رفتم ،همکارهاش گفتند همچین شخصی رو نمی شناسیم ! خاطره ی اون روز هنوز با منه .

لب خندان

سلام به به از این طرف ها...راستش من از این جمله نوشتت خوشم اومد کاش باز هم از دردهای همدیگر درد شویم و به فریادی همدیگر را کمک کنیم..به دلم نشست...حتی یک قسمتی که گفتی.من این ها را می دانم اما بره ام نمی داند..کاش یک روزی همه ما اون حس ادم بودن را درون خودمان پیدا کنیم[گل]