لحظه های ثبت شده

دیده ای که حس نوشتنت می آید ولی تمام ذره های هستی نامحرم می شوند با واژه هایت؟

نقطه ایستادنم اینجاست. شاید نوستالژیای آهنگ های قدیمی است... همان ها که در اوج سیلان واژه های بی صدا حست می شدند و صدای اعتراضت به تمام حق هستی که از تو دریغ شده بود... شاید همین است. دلم تنگ شد . کمی برای آن پارک کوچک ...کمی برای آن بچگی کردن ها... سیب ترش خوردن ها و و و ... چقدر بیچاره بودیم که حتی نمی توانستیم با هم حرف بزنیم... بازی کنیم... راه برویم... چقدر بیچاره بودیم. کاش می شد برمی گشتم و دست کودکیم را می گرفتم و به حمایت از ناتوانیش کمی با او راه می رفتم... حرف می زدم... دلداریش می دادم به روزگاری که روزنوشت ها تغییر خواهند کرد... به نوید آمدن بی شمار بارانهای موعودی که خواهند بارید..

اما می دانم هیچ نویدی لحظه های تلخ ثبت شده را برایش پاک نمی کنند.... لحظه ها ثبت شده اند.

/ 4 نظر / 13 بازدید
kaktooos

بهناز عزیزم سلام چقدر دلم واسه اینجا تنگ شده بود[ناراحت] امروز هرجا میرم حرف نوستالوژی هست! دلم یاد قدیما افتاده! شاد باشی

محمد درویش

برای شاد بودن عاشق باید بود , اما اگر عشق در وجودت نباشه دنیا در یک چشم بهم زدن تمام خواهد شد و دیگر هیچ ... به جد که " و دیگر هیچ ..."

سهم من

خیلی وقت بود که به وبلاگم سر نمیزدم . راستش اصلا حوصله خودم رو هم نداشتم ولی میخوام دوباره شروع کنم . میخوام به زندگی برگردم .