منتظرت نیستم دیگر حتی...

 

یادم رفته است که تمام ماههای سال را به انتظار می گذرانده ام تا برسم به بارش شکوفه های صورتی رنگ هلو...

کاش بدانی آسمان، که این روزها حتی باران هم شادم نمی کند... حتی دماوند هم زنده ام نمی کند...

انگار تازه حس کرده ام که دماوند چقدر داغدار آرش هایش است.

رسیده است . بی آنکه منتظرش بوده باشم. .. بی آنکه حتی بویش را در هوا حس کرده باشم... رسیده است.

هنوز هم گاه پر می کشم به سوی آن همه بنفشه های رنگارنگ که به لطف باغبان پیر دیوانه ام می کنند با رنگ های زنده و سرکششان... یادم می آورند که من بهاریم... من چقدر سبزم که چقدر جوانه ها روییده اند در جان دلم.

بهار در صدای پرنده هایی که در بند نشدند و مثل من آدمی، بال پروازشان را نچیدند، غوغا می کند.

کاری ندارد به زندان ها... به این همه انتظارهای تلخ برای آمدن آنهایی که به زور در کنار ماها نیستند... به اینکه چند نفر از ماها سال تحویل را در بهشت زهراها می گذرانیم و بعضی ها حتی بهشت زهرا هم نداریم! کاری ندارد اگر من خفه می شوم از این همه خفقان و کاری ندارد اگر این بهارها خدا هم دلش تنگ است...

دلتنگم. اولین بهار است که نه پی چیدن سفره هفت سینم و نه خرید عید... حس نکرده ام عید را... حس نکرده ام بهار را... سبزه ام انگار تنک است و تشنه... نمی خواهم ماهی ها را در تنگ به زنجیر بکشم...

بغض خشمی است انگار ته حلقم که گلویم را می فشارد سخت .

دلم می خواهد گریه کنم. دلم می خواهد تمام شیشه و بلورهای دنیا را پرت کنم توی سر دنیا و بشکنم! و دلم می خواهد با بلندترین صدای دنیا فریاد بکشم.

دلم برای خندیدن تنگ شده است.... اگر هنوز آن بالاها هستی و هنوز می توانی صدای ماها رو که این پایینها،  دورتر از گوشه چشم تو هستیم، بشنوی... می خواهم بدانی که دلم نمی خواهم یادم برود رنگ خنده را... نمی خواهم یادم برود باران های بهاری را...

منتظرت نیستم دیگر حتی...

/ 10 نظر / 15 بازدید
koorosh

خیلی‌ با احساس مطلبتون رو انتقال دادید. سبز و شاد و سر افراز باشید

شهاب

[گل][گل][گل] سلام مهربون . پیشاپیش سال نو را بهت تبریک میگم /به امید روزهای خوب و پر از موفقیت [گل][گل][گل]

محمد درویش

راست میگویی ... آمد اما هیچ کس گویا منتظرش نبود... با این همه هنوز بهار را دوست دارم و منتظرم تا دوباره از شکوفه ها عکاسی کنم ... هرچند هنوز آسمان اینجا خاکستری است اما دلهایمان نباید آسمان آبی را فراموش کند... آسمان آبی به همراه سرزمینی سبز بزودی فرا میرسد... باید آماده بود ... باید دلها را زنده نگه داشت... [گل]

آرش

سلام نیستم چون بودنم ارزشی ندارد نیستم چون قلبی برایم .................

قاصدک

[لبخند]سلام و روزتون به خیر[گل] ممنونم از حضورتون در وبلاگ آشیانه ی عشق[گل]

قاصدک

نوشتتون زیبا بود و غمگین نوشتتون رو که خوندم یادم اومد از یه دوستی که حال و هوای تو رو داره اونم مثل تو خسته ست ... اونم مثل تو دلش خنده میخواد و..... انشاالله هر چه زودتر دلت شاد بشه و لبهات پر از خنده[لبخند][گل] شاید بهتر باشه گذشته های خوب یا بد رو به فراموشی بسپاری انشاالله سال جدیدی سالی با برکت و پر از خنده باشه برات و به آرزوهای قشنگت برسی[قلب][گل]

قاصدک

از خدا برای شما و همه ی کسانی که مثل شما هستند شادی رو از خدا خواهانم[گل]

گیلدا

لبخند بهاری را فراموش نخواهی کرد...[گل]

محمد درویش

سلامی دوباره... سال نو را تبریک میگویم و برایت زیباترین سال زندگیتان را آرزو میکنم. تا ساعتی ديگر مسافرت رو آغاز خواهم کرد . برايت آرزوی شادی و خوشبختی ميکنم و برای چشمانت درخششی از نوع بهترين جواهر های دنيا. و برای تنت سلامتی ... برای روحت آرامشی از نوع زندگی ... و برای خانواده عزیزتان و همسر گرامی خوشبختی در کنار شما همرا با تندرستی آرزو میکنم. شاد باشید ... [گل]

محکوم

آنقدر سرش به فرشته هایش گرم است که یادش رفته این همه بنده که پس انداخته است مراقبت و نوازش مادرانه می خواهند.