یاد بگیر خوب بودن را

روزهایی که خسته می شوم نمی دانم از کدامین سوی سایه های تاریک تحت فشار قرار می گیرم که نفس کم  می آورم برای زنده بودن.

دیگر نه شکوفه ها زنده ام می کنند و نه باران و نه دماوند که امروز هم سخت در اوج خست بود برای نشان دادن گوشه ای از آن ارتفاع نفس گیرش که با این همه باران باز نمی شد این سر سپید سر بلند را دید...

روزها غمگین می شوند و داغ... انگار درهای جهنم از چهار سو باز می شود و درهای بهشت...

یاد فیلم جزیره افتادم باز. یاد بهشت های دروغین... یاد وعده های مانده در لالوی درزهای تاریخ که همه یک شکلند تا به شکت بیندازند که نکند راست باشند!

نمی دانم گیر کرده ای تا حال در زیر خروارها آب که هر چه پا می زنی و چنگ می اندازی به هر سو و چشمان وغ زده ات دور می شوند از آسمان و از هوا... چه حس ناتوانی است این جسم سنگین و چه حس ناتوانی است پس از آن که راهها قطع می شوند به این سو و تو باز ناتوانتری که نمی توانی بیایی و بنشینی و باز با کسی که دوست داری چای بخوری و شکوفه ها را لمس کنی و از آن سوی دالون سیاه و تاریک بگویی که روشنایی حجمی دارد یا سیاهی مطلق می شود در درازنای ابدیت؟

انگار می آورندت اینجا که فقط نشانت بدهند که این سوی هستی هم شکلی دارد و حسی!

چه اهمیتی دارد برای خدایان که تو عاشق شوی ... دوست بداری... متنفر بشوی و یا در سوسوی زندگی عذاب بکشی و رنج ببری از همه تعاریفی که  در کتاب قانون نوشته اند  و نوشته اند و نوشته اند...

اهمیتی ندارد. بگذار انسان ها چنگ بیندازند به عرش و به اعماق زمین! به کجا بند است دستهای ناتوانشان؟

آنوقت خسته می شوند و به جان هم می افتند و زحمت میراندنشان هم از دوش خدایان کم می شود!

و من هنوز احمقانه چشم می دوزم به آسمان و به ستاره ها که منتظر ظهور معجزه ای باشم برای نجات شکوفه های غمگین که در سرمای سخت سیاه این همه دلهای کور‏، می لرزند و ناجوانمردانه سبزی بهار را انتظار می کشند...

سخت است خوب بودن

سخت است خوب شدن

اما یاد بگیر خوب بودن را

هنوز خیلی دیر نشده است... هر چند زود دیر می شود... زود دیر می شود...

/ 5 نظر / 3 بازدید
محکوم

اینروزها انسانها در خیابانها و انسانیت در کتابها سرگردانند. و براستی گاهی چقدر زود دیر می شود...........

علی ودایع

هستم زنده ام اما تمثال یک . . . دوستی می گفت سرشت تو سنگ شدن نیست و روزی باران تو را بازمی‌زاید گرچه این روزها زیر باران جان می دهم. محکومم به بودن در صفحات روزنامه اما . . .

بهرامیان

سلام بهتر کتاب روزنامه نگاری نوین را کامل بخونید مخصوصا قسمت خبر و نگارش دیگه به چیزی نیاز پیدا نمی کنین

بگذار بی نام بمانم

[گل]