روشنتر از سپیده زلال آب را بنویس

دور بودم چند روزی از رنگ های خاکستری این شهر دودزده ...هر چند کوتاه!

ستاره ها آنقدر عمیق آدم را به درون دلشان می کشند که حتی نمی توانی فکر کنی که شاید خطرناک هم باشند.

من شب ها نمی دانم تا چه ساعتی خیره به آسمان بوده ام. کاش صداها نبودند که صدایت کنند و از این شهر لبریز از نورهای نقره ای بیرونت بکشند.  این سه شب نمی دانم چقدر با دب اکبر زندگی کردم و چه مقدار از خوشه پروین را چیده ام! اگر کم آمد از حساب من کم کنید لطفاً!

اما می دانم دور بودن از سیاهی های این شهر لعنتی و نفس نکشیدن مولکول های بدون اکسیژن این آسمان خاکستری از نعمت های لطیفی بوده است که این چند روز شامل حال من شد. 

زود تمام شد ولی به خودم  و دوستان  قول داده ام که حتماً تخت سلیمان و آب گرمش را که به شدت وسوسه انگیز بود اما فرصت نشد تا برویم، در برنامه سفر زودهنگام بعدی داشته باشم.                                                                       
دلم می خواست دیروز بودند هنوز کسانی که تبریکشان بگویم اما باید اعتراف کنم که اگر پیام تبریک زود هنگام یکی از دوستان نبود، دیروز روزی بود برایم مثل همه روزهای دیگر. کمی سرد...کمی خاکستری.... کمی کسل کننده تر!

با این حال من هنوز هم منتظر روزی هستم که قلم ها بلغزند روی کاغذ بدون ترس از هیچ وهم سرد خاکستری تا بتوانند به شکوه بکشند عظمت عظیم ستاره های نقره ای در بیکران آسمانهای زیبای شهرهای میهنم را.

روزت مبارک هم قلم.

/ 6 نظر / 15 بازدید
نرجس

سلام بهناز عزیزم خوشحالم بهت خوش گذشته و سرحالی ..... وای از نوشته هات با تمام وجود لذت می برم ولی نمی تونم مثل تو بنویسم ....

محکوم

با این حال من هنوز هم منتظر روزی هستم که قلم ها بلغزند روی کاغذ بدون ترس از هیچ وهم سرد خاکستری تا بتوانند به شکوه بکشند عظمت عظیم ستاره های نقره ای در بیکران آسمانهای زیبای شهرهای میهنم را. من هم انتظار آن روز را می کشم. حتی زمانیکه که دیگر نباشم

شهریار

سلام هم قلم سری هم به ما بزن نظرت رو بده

محمد درویش

[گل]

شیطان

چه زیبا نوشتی .. . و چه انتظار در خور توجهی ... نعمتها رو همونطور که پیش میایند باید همراهی کرد ...

شهاب

سلام دوست خوب من ،ممنونم که اومدی و بهم سر زدی،صمیمانه بهترینها را برات ارزو میکنم[گل][گل][گل]