اول گزارش بنویسم یا درد دل؟

بهترین مترجم کسی است که بتواند سکوت را معنا کند...

فکر می کردم که بتوانم اما نتوانستم.

ننوشتم دیشب ... که هم خشم داشتم و هم بغض... هم نفرت و هم حسی بدتر از آن ... تا مرزی که بتوانی تو هم به کشتن بیندیشی.

همیشه می اندیشیده ام که قاضی ها چطور می توانند حکم قصاص بدهند که خودشان هم قاتل نشوند... من هیچ مرگی را که عامل انسانی با آگاهی قبلی باعثش بشود، مرگ ندانسته ام که نقض قانون خداوندی اندیشیده ام.

دردم آمده است ... شدید خیلی شدید. آنقدر که حتی توانم نمی رسد مثل همیشه باز هم برای به دنیا آمدنم از خودم عذرخواهی کنم.

یادم می آید سالها پیش که برای نوشتن خیلی طنز- خیلی جدی درباره خشونت علیه زنان، در لا به لای بی شمار مقاله و حادثه و گزارش به دنبال اثری از خشونت های معمول بودم، برخورده بودم به خودسوزی های جنوب و قتل های ناموسی که رخ می داده اند و می دهند دراستان های جنوبی کشور. اما فقط خوانده بودم... فقط خوانده بودم.

قدرت تخیلم را خیلی دست بالا می گیرم ...همیشه . می توانم از یک خانه معمولی که برایم توصیف می شود، کاخی بسازم بس عظیم که در توصیف های من مبهوتت کند، اما.... اما هیچوقت نتوانسته ام از صحنه های قتل چیزی بسازم که خشونت برایم در داد و هوار آمده از عصبانیت راننده ها خلاصه می شود و یا در تنبیه های گه و بیگاه پدر و مادرها در راستای تربیت بچه ها معنا پیدا می کند.

این است که من با تمام شناخت نسبی که از آناتومی داشته ام و بسیار عمل های جراحی دیده ام، اما هرگز نتوانسته ام تصویری از آن را بسازم. من از قرمزی رنگ خون همیشه ترسیده ام حتی آن روزها که به اجبار تربیتم و پس از آن شغلم مجبور شده ام بی تفاوت نشان دهم خودم را... اما این روزها که هیچ جبری ندارم آزاد می گذارم خود بیچاره ام را تا دست و پایش را گم کند وقتی که صحنه تصادفی را می بیند یا در مسیر حادثه ای قرار می گیرد.

هستند آدم های بی شماری در اطراف که می توانند کمک کنند که این روزها برای تحمل بار این همه آدرنالین بسیار ضعیفم. اما...

بیشتر اوقات مبارزه می کنم با دیدنم که می دانم بعد از دیدن گاه بلوتوس هایی که دوستان با وسوسه شجاعت مرا میهمان تماشایشان می کنند تا روزها و روزها خمیده ام. اما ...

شنیدن یا خواندن قتل و آدم کشی گرچه مطلوب نیست اما یاد گرفته ایم این روزها که با خودمان مبارزه کنیم و برای آرامش روانمان، از در معرض قرار گرفتن ها جلوگیری کنیم ولی...

پیش آمده است که در ترافیک مردمی گیر کرده ام که به تماشای پاهای آویزانی ایستاده اند که من جرئت نکرده ام در تمام طول ساعات عبور، وسوسه ای برای دیدنشان داشته باشم. شجاع بوده اند مردمم... شجاع!

دیدن صحنه های مرگ یک انسان که تا لحظاتی قبل نفس می کشیده و این بزرگترین پدیده خلقت را نقش می کرده است، به واقع شجاعتی عظیم می طلبد... و من هرگز شجاع نبوده ام.

اما دیدن سرهای جدا شده زن هایی که در پی تعصباتی کور قربانی مردمی شده اند که از دنیای سراسر سیاه اعراب بی آنکه هرگز بدانند  بزرگترین تاجر عرب زنی به نام خدیجه بوده است، تنها زنده به گور کردن دخترهایش را آموخته اند، جسارتی بیش از شجاعت می طلبد.

دلم سوخت برای خودم که هنوز با دیدن عظمت دماوند، زندگی را شیرین می بینم و می اندیشم که میتوانم با قلم مویی سبز، رنگ زندگی به تمام سیاهی ها ببخشم که این مردمان در جاهلیتی مانده اند که هیچ رنگی نمی تواند آن را زندگی ببخشد.

دلم برای خودم سوخت... برای باورهای رنگارنگم و برای تمام مقتول ها و قاتل هایی که مقتول اندیشه های سیاه شده اند...

/ 3 نظر / 11 بازدید
شهاب

غم اگه نوشتنی بود اگه غصه گفتنی بود من هزار تا قصه داشتم همه شَم شنیدنی بود هرجا حرفی باشه ازمن قصه ی عمرای کوتاه ست قصه یه درد کهنه حرف بعد عهد به دنیاست

شهریار

اندکی صبر سحر نزدیک است....[قلب][گل]