ماه مهر بانی

ماه مهر هم رو به تمامی است اما مراقب بوده ام مهر    م تمام نشود به هستی که تو
آفریدی و من مهر  بانش شدم.

باران ها شروع شده اند کمی. دوباره داستان من و تو و رنگین کمان هم شروع می شود ... باز هم من پایین رنگ آبی می ایستم با یک فنجان قهوه داغ .... و باز هم تو سرت شلوغ می شود و قرارت را از یاد می بری و باز من با فنجان سردم بر می گردم و از آخرین رنگ رنگین کمان سر می خورم و باز تو خدا می مانی و من بنده می شوم و باز  و باز و باز....

خسته نشدی از تکرار؟

خسته نشدی از این همه گلایه؟

کاش فاصله ات با بنده هایت کم می شد . آنوقت می فهمیدی که بد نیست اگر با آنها دوست تر بودی تا خدا....

 می شد آنوقت برایت طعم گس قهوه  را معنا کنم. می شد آنوقت زیر باران دویدن را یادت بدهم. می توانستی دردهایم را نوازش کنی و می توانستی خنده هایم را لذت ببری.

فقط اگر فاصله ات را کمی کم می کردی...

/ 1 نظر / 15 بازدید
محمد درویش

[گل] اگر بدانی فاصله ها چقدر کم است ... حیف که نمی دانی