با آفتاب بدبخت می شوم...

با آفتاب بدبخت می شوم.

نمی دانم زیر سایه های کدام گلبرگ باید قایم کنم چشمهایم را تا کور نشوند.

تا دلت هم بخواهد و بشمارد آخر بداخلاقی می شوم و عبوسی. ظاهرا شاید هنوز شوخ بمانم و رهگذرهای عادی نفهمند که چقدر عصبانی و آشفته گیسویم ولی خودم می فهمم که مثل یک اژدهای لاغر مردنی که حتی دیگر یک پاف دود هم ندارد می مانم که روی آخرین نرده های پلکان جهنم آویزان مانده ام.

صبح ها نباید اخبار را گوش کنم که بلاهت و حماقت دیگران مغزم را سوت کشان کند و یا وقاحت بعضی دیگر با کله در حلیم صبح های زمستان‏ ، از پا آویزانم ...

همین می شود که آژیر کشان راهی بارگاه خدا می شوم که حتی در خصوصی ترین لحظه هایمان باید مراقب باشم که به تریش قبای کسی برنخورد که من با خدایم خصوصی حرف زده ام و احیاناً خدای من و خدای آنها یکی بوده است و خدا نه ازمن رنجیده است و نه حرفم را به دل گرفته است ولی آنها شمشیر کشان باید ادبم کنند تا پیش روی خدایم بسنجم که چه می گویم...

چه اهمیت دارد اگر خدا ته دلم را بخواند و حرفم را جواب دهد و آنها نه هرگز بفهمند و نه هرگز بدانند که خدا چگونه وجودی است که بی نیاز از دربانی آنهاست....

اینها را گفتمت تا بدانی روزهای سرد یاس و ناامیدی ازرستگاری انسان چقدر آزاردهنده و تلخ است. گفتمت تا بدانی با هزاران باران زمینی هم نتوانسته ام  چشمهایم را بشویم تا عرش خدا را پرنور ببینم.... من به نمازی سخت روحانی نیازمندم تا بتوانم در سرداب تاریک بی کسی ها محراب حک نشده دیوار را پیدا کنم... من به نمازی سخت ... نیازمندم.

/ 3 نظر / 14 بازدید
محکوم

در خرابات مغان نور خدا می بینم. نماز را رو به قبله ی وجودت برپا دار. قطعا خدا را خواهی یافت. شاید هم ...

کیانا

قلم توانایی داری . تبریک می گم. توی دغدغه هات خیلی شریکم و این درد بی درمان سالها ی ماست .واسه همین حرفات به دلم میشینه . ساده و صمیمی. این در د مشترک مردم ماست.