بعضی چیزها هستند که تیتر ندارند هیچوقت.

ناتوان که می شوم گریه ام می گیرد. دلم درد که می آید گریه ام می گیرد.

بعد از گذار این همه سال که طول کشید بپذیرم درسی از مکتب زندگانی را... باز هم باید خط کش روزگار کف دست هایم را به درد آورد.

هنوز می توانم تجسم کنم نگاه مبارز چشمهای شیطنت آمیز شانزده ساله ام را که می پنداشت می تواند به دنیا ثابت کند می توان بدون توجه به جنسیت و روابط خویشی با انسان های دیگر رابطه داشت و این رابطه را آنچنان که هست نگاهداری کرد...

نتوانستن آن روزها تاوان سنگینی داشت تاوانی که شاید تا سال ها نقطه سیاهی بود که زمان برد تا بپذیرمش. اما باز هم با همان لجبازی که ، انسان ها فقط انسانند. تو اگر عاشق کسی باشی آن شخص برایت خاص می شود ولی این دلیل بر آن نیست که آدم های دیگر در زندگی تو نقش نداشته باشند که ما لبریزیم از نقش های بی شمار که در دایره آفرینش برایمان آفریده اند. شاید ما نتوانیم با کسی که عاشقش هستیم درددل کنیم یا حتی خیلی حرف ها را بزنیم ولی با یک دوست به راحتی پای سخن می نشینیم و مشورت می کنیم و نظر می دهیم و نظر می خواهیم. با کسی که دوستش داریم سفر لذت دیگری دارد و با کسی که دوست هستیم گونه ای دیگر است. با دوست از دنیا می گوییم و با عشق از دل...

من دوستهایم را به اشتراک می گذارم و آنکه دوستش می  دارم را برای خودم نگاه می دارم. کاش دوستهایم می فهمیدند که دوستی چقدر شیرین است و کم از عاشقی ندارد ... فقط رنگش فرق می کند و عطرش متفاوت است. دنیای دوستی وسیع تر است خیلی وسیع تر.

شاید دورم سخت از عاشق شدن که نمی توانم آدمیان را بفهمم. آشفته بازاری شده است این ذهن پریشان . مرز فهمیدن آشفتگی های صادق هدایت و هذیان گویه های کافکا... سرگردانی های ونگوگ است و نگاه های خاموش لوترک... اینجا روی یک پا هم که بایستی باز جا کم است.

فقط می دانم غمگینم. باز از اینکه سخت انسان مانده ام ، غمگینم.

کاش در این سیاره کمی هنوز دانه های انسانی مانده باشند برای آنکه آسمان را هم تنها داشتن... سخت غم انگیز است.

/ 1 نظر / 16 بازدید
محمد درویش

[گل]