این مردم سالها پیش از این لباسهای سیاهم مرده بودند انگار!

خیلی غمگین نیستم. از آن روزهاست که دلم سخت فکرش مشغول است و پر از دودوتاهایی که انگار از لای کتاب هندسه دررفته اند و نمی خواهند زیر بار قانون های جبری دنیا چهار شوند!

تمام وجودم آرزو می شود که مبادا بی یافتن پاسخ سوالات بیشمارم مجبور به گذر شوم که دیگر این بی انصافی را نمی توانم تاب بیاورم. می دانی دیگر طوطی ماست خورده هم نیستم این روزها که بیشتر شبیه طوطیی شده ام که سرش را کامل در ظرف ماست کرده اند! کارم از غصه گذشته است بدان می خندم!

آسمان همه جا یک رنگ است... چقدر با این حرف گولمان زده اند... چقدر با چقدر حرف های اینچنینی گولمان زده اند! دلمان خواسته بود که گول بخوریم از بس که انگشتان بیچاره امان ناتوان خراشیدن این خاک های خشک و کبره بسته قرن ها سکوت و سیاهی بوده است... دلمان خواسته بود!

دلم این روزها با رنگ هیچ لباسی شاد نمی شود... دستهای آشپزم هیچ قابلمه ای را نمی خواهد و هیچ ویترینی متوقفم نمی کند... این روزها دلم در پی یافتن چیزی است که در ویترین ها نمی شود در بندش کرد! صدایش را می شنوم عطرش را حس می کنم و نرم نرمک دلم با او نجوا می کند اما سایه می شود ناگهان و گم می کند خودش را در لالوی ترسناک دالون سایه های تاریک... دلم از حرف زدن با خودش هم می ترسد و کز می کند کنار بیشمار بغض های نشکسته ام که منتظر تلنگری هستند تا بشکنند و بلکه بشویند پیکره سیاه این سالهای تلخ را که به هیچ روزنی عبور کرده اند از دشت بیکران این تاریخ...

جستجوی آنها که خواسته اند تا گم شوند چه ثمری دارد؟ این مردم سالها پیش از این لباسهای سیاهم مرده بودند انگار!

پاها که دربند باشند آسمان دور می شود... آنقدر دور که دیگر یادت می رود بالهای سپیدی را که از ازل با تو پرواز کرده اند گاه باز کنی و هنوز حس فرشته بودنت را سخت دوست بداری.

/ 3 نظر / 15 بازدید
محمد درویش

[گل]

نرجس

بهناز جان وقتی خیلی دلم میگیره یه سر به تو می زنم نوشته هات آرومم می کنه ولی خبری ازت نیست کجایی خانومی؟ [گل]

محکوم

بال پریدن مان شکسته گویا. فقط اسمان را نظاره می کنیم