تابستانه ها

سخت از این روزهای خشک و بی روح خسته ام. تصور کن دری باز شده است به دریچه چشمانت که به هر سویش نظر کنی فقط جنگ است و خشونت...

رو بسته ام اگر چشمهایم را نمی بندم هنوز.

شاید چون باورم هست روزی که خدا از این سرزمین می رفت کمی تخم امید بر دشت تفت زده این دیار پاشید. به این خیال که از خود چیزی بگذارد بر زمینیان ...  واهه خیالی هر چند ناچیز از تمام عظمت بی کران بی نهایت حس هایی که در واژه های بشری نمی گنجد. من دلبسته همین دانه سبز جوانه زده ام. دلبسته همین حس که روزگاری دور در سلول های تار و پود این هستی کاشته شد.

چشمهایم را نمی بندم هنوز. دلم خواسته است وقتی خدا به زمین می آید هنوز باشند کسانی که چشم دوخته اند به کاشته های او...

/ 4 نظر / 16 بازدید
مازیار

سعی کنید چیزی را به دل نگیرید؛آنچه که آدمها درباره شما می گویند.. بازتابی از خودشان است نه شما..

شهریار

قلمت یه جورایی آدمو به خلسه می بره من هنوز منتظرم یه روزی یه رمان شاعرانه به قلم تو بخونم ادبیات امروز ما مثل تو کم داره

Ali

سلام دوست عزیز من میخوام وبلاگمو بفروشم اگه خواستی بخری تو قسمت نظرات بگو[تماس][تماس][تماس][تماس] با بیش از 200 مطلب قیمت پایه------------------------>200/000 تومان [تماس][تماس][تماس][تماس]