صلح نوشتی بر پیکره تاریخ

یک روزهایی هستند که معمولا نوشتنم نمی آید. شاید وقت هایی است که میزان غرزدن های درونیم بیشتر می شود. افکارم بهم می ریزند و در جستجوی ذره ای خوبی کور می شوند چشمهایم و دیگر حتی این کورشده ها نمی توانند بوی باران که با سرعت مولکول های هوا را می شکافد تا پیش از پژمردن نگاههایم به کوروشیتاهایم برسند را نمی فهمد.

ده روز پیش با دوستان محل کارم رفتیم موزه ایران باستان. منشوری را گذاشته بودند که ما به عشق اصل بودن دیدیمش حالا چه بود یا نبود. مهم نبود که اصل باشد یا نه. داستان ما همیشه این است که به مفهوم کمتر توجه می کنیم تا به فرعیاتی که چپ و راست چشمهایمان را کور می کنند!

بگذریم.

بعد از مدتها که این موزه بغل گوشمان بود رفتیم و فرجی شد برای دیدن بعضی اشیای دیگر . به نظرم چقدر کوچک آمد این موزه. آخرین بار به گمان در ادامه کلاسهای ایران شناسی استاد محیط طباطبایی بود که عظمت اشیای درون موزه نفسم را بند آورده بود. شاید به خاطر دسته جمعی رفتنمان بود و شاید هم حضور استاد که با توضیحاتش مبهوتمان می کرد و شاید هم عظمت مخزن که توانستیم بعضی از اشیاء را که در معرض دید عموم نبود‏ ، ببینیم. لذت بردم آن روز... خیلی زیاد. و حس می کردم مغزم در زیر فشار آماج آن همه اطلاعات دارد له می شود! اما له نشد. از آن همه گنجینه کوچکی ماند در گوشه ذهنم. همان ها که باید به خاطر می سپردم.  البته این تجربه جدید من در زندگی است که از دوساعت سپری کردن وقت در کلاسی یا محضر سخنوری و یا هر چیز دیگر نکات را در تخته سفید کوچکی که در عقبی ترین درب ورودیهای مغزم نصب دیوار مخزن اندیشه هایم هست، بنگارم و همان ها را توشه سفر بی بازگشتم بکنم.

کاش آن روزها هم این تجربه را داشتم و بیشتر دل می سپردم تا گوش...

البته مطمئنم که از منشور کوروش چند تای دیگر هم هست اما یادمان نرود که بشر در سالیان بعد هم به این مطالب نیاز خواهد داشت. در گونه  انسانی امروز ما حق نداریم همه چیز را مالک شویم و با خودمان دفن کنیم. فردا زودتر از انتظارمان فرا خواهد رسید اما امروز.... اگر نرفته اید هنوز و ندیده اید... حیف است. بروید. تلنگری می زند به مسیر اندیشیدن هایتان و کمی حس وطن پرستیان را قلقلک می دهد و  شاید هم بتواند زنگارهای افسردگی را از آیینه دلتان پاک کند...

/ 7 نظر / 11 بازدید
من که اهل رفتنم

کاش این روزها فرصتی بشه. گاهی فکر می کنم اینقدر واسه خودم کار درست کردم که فرصتی واسه زندگی نیست!!

محکوم

من نرفتم هنوز. ولی با توصیفی که شما کردی در اولین فرصت خواهم رفت.

محمد درویش

موزه ایران باستان جز بسیار کوچکی است از ارزشها و نشانه های ایران بزرگ ... متاسفانه ظرب المثلی هست که میگوید : داشتم داشتم حساب نیست , دارم دارم حسابه ... ایران دیگر آن ایران نیست که بقایای دور انداختنی آن را در موزه ایران باستان میبینیم ... آنچه که چپاول شده و در جیب گشاد بعضی ها رفته است خاطراتی است که فروخته شده و دیگر باز نخواهد گشت ... ایران امروز حتی اسم ایران هم برایش زیاد است . بقول شریعتی که میگفت : من در کشوری زندگی میکنم که مردمش به زبان آن که پارسی است میگویند فارسی چون عرب ها " پ " ندارند...

شیطان

حس وطن پرستی قلقلکم نمیده ... من و تو هیچ نقشی تو به دنیا آمدن تو گوشه اس ازاین حاک نداشتیم ... پس به چه افتخار کنم ... ولی باید برم ببینم که روزی در گوشه ای از این زمین اینگونه آدمهایی هم بودند که آزاد فکر میکردند ... البته اگر این هم از چاخان های روزگار نباشه ... سلام

کلاغ سپید

هنوز وقت نکردم برم نشنال میوزیم..اما توی این چند سال هر بار که رفتم , یه چیزی, یه چیز با ارزش, یه چیزی شکل میزاث و فرهنگ مت, از توی اون شیشه ها کم شده بود..خدا کنه جایی باشه از اینجا راحت تر نه روی پیش بخاری یه آقا زاده.

بهرام

ای گنج پارسی همایت سفرنهاد این زهر خند دیو عجب فکر سر نهاد این مردم ملول ندارند به کیش خویش آگه نشده ساز و سر نهاد سلام امیدوارم روزی برسه ما ایرانی ها قدر هم رو بیشتر از همیشه بدونیم و برای عظمت رفته چاره ای بیندیشیم.