طعم تلخی دارد انسانیت...

می دانی بغض یعنی چه؟

شده است بفشارد گلویت را چیزی بس تلخ و عظیم... به سانی که ندانی به چه جرم گلویت را خسته اند؟

روزی که بدین کره خاکی می آمدم، آسمان آبی بود. فرشته ها سپید می پوشیدند ابرها را، و من در بهت غریبانه نگاهبانان سرای امید، بر گردونه ای آتشین، بی کران کائنات اهورایی را به قصد سرزمینی آمدم که نمی دانستم گلوگاه سر به داران است.

رسیدم به این خاک تیره. رسیدم به این تاراج گاه عصمت که انسانیت را به تیغی می درند...

و رسیدم به این سرای سرخ گون که شیطان مستانه می خرامد در لالوی گنگ و مسخ انسانهایی که از من دورند و مرا ناگزیر فراری تلخ می کنند که پس کجا می توانم پیدا کنم انسان را...

...

....

.....

من انسانم؟

دو پا بودنم یا به چهره زن بودنم... کدامین نشان ، انسانیت مرا فریاد می کند؟

و کدامین نشان چهره های سیاه اطرافم را عیان؟

تلخ چشیدیم طعم انسان بودن را...

تلخ گزیدیم لبهای خشک و خشم آلودمان را...

و تلخ خندیدیم  سرخی نگاه های دوخته به آسمان را...

می دانی فردا آسمان آبی نیست.

آسمان هیچوقت آبی نبوده است، آن روزها که ابرهای سپید را زنجیر می کشیده اند تا

پرنده ها را در قفس ابدیت ، آزادی مفهومی باشد در کتابخانه خدا و دور بمانیم از تمام حلقه های امید که رشته اند در سرتاسر دستهای به هم حلقه شده ما.

دستهایت را در دست می گیرم... دستهایت را... نترس من با تو هستم.

نترس تو با من هستی. فراز قله فتح ناشده بی کسی ها، من کسی هستم برای تو و تو کسی هستی برای من.

ما همه با هم هستیم.

/ 11 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شیدا

بغض یعنی تمام حسرت مانده در گلویت که با کوچکترین تلنگری اشک را بر دیدگانت جاری میکند ... دلت خالی از بغض و چشمانت خالی از غم ... شاد باشی

هیچکس

متاسفم که بگویم تو انسان کاملی نیستی تا وقتی مسلمانی و تا وقتی این مذهب توست نصفه یک انسان محسوب میشی نه بیشتر و اگر در جمهوری اسلامی باشی که دیگه چه بدتر ممنون که اومدی بهم سر زدی من همین الان دوباره به روزم روز 18 تیر را فراموش نکنیم

محمد دروىش

سلام تلخ نوشتىد و نىك مىدانىد كه تلخ نىست آنقدر كه نوشتىد زندگى در جرىان است و ما آن را به انتها سوق مىدهىم گوىا بشر ىاراى در زمىن ماندن را از دست داده. دلتنگم سخت دلتنگم اىن نىز بگذرد اما همىن باهم بودن زىباست امروز به سراى عرش خدا شكاىت خواهم برد

بهرام

سلام می دانم که دیگر فکر و قلمم از اندیشه ای آزاد و نوشتاری بزرگ باز مانده ، گویی انسان بودن را تعریف دیگریست و باید در این آب و خاک انشایی نو نوشت کسانی که داعیه انسانیت می کنند نقابی کهنه تر از همه لباس تاریخ بر چهره منفور خویش کشیده اند آری دوست من من و فکرم و قلمم از این تنهایی انسانیت در ماندیم و گریستیم ، گریستیم برای هویتی که بر بی هویتی می جنگد بی آنکه پناهی داشته باشد. گریستم قلمم را یارایی نیست بر نوشتن بر تن کاغذی سیاه با فکری سراسر پریشان ..

dead

زندگی یعنی حرکت به سوی مرگ

هیچکس

من هم هستم دوست سبزم گرچه در وبلاگم از کوه و بیابون مینویسم اما این دلیل بی تفاوتی نسبت به رویدادهای اخیر نیست بلکه میخواهم وبلاگم بهانه ای باشد برای ذهنهای خسته ای که این روزها افسرده و ملول شده اند من باز هم به روزم رفیق

باران

از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست ... . سلام دوست عزیز ... ممنون از حضور صمیمی ات ...[گل]

اهور

سلام به همراه آرزوی شادی و پیروزی.[گل]

امیر

سلام. وبلاگ جالبی دارین. بهتون تبریک میگم. خوشحال میشم به منم سر بزنین اگه دوست داشتین تبادل لینک کنیم منو با اسم "عصر مطلب" لینک کنین و توی نظرات بلاگم خبرم کنین