نیکی

امروز بعد از یک ماه و اندی می نویسم.

بین نوشتن هایم که مدت هاست فاصله هست. اما بعضی روزها بعضی حادثه ها بعضی حال و روزها را آنچنان بهم می ریزد که دیگر نوشتن که هیچ! اندیشیدن هم گاه سخت و محال به نظر می رسد.

امروز صبح تمام طول راه آمدن به سرکارم، بغض  گریه ای را فرو می خوردم که نمی دانم بیشتر روزها کجا پنهان می شود.

معمولا با مرگ عزیزان به سختی کنار می آیم. هر چند هیچ عزیزی شاید مادر نشود که از دست دادنش را زمان هم به سختی التیام می بخشد.

تمام طول راه را به انبوه خاطراتی که با نیکی داشتیم فکر کردم.

به تنها آدمی که شاید هنوز می توانست خاطره خنده های مرا با یاد بیاورد...نمی دانم خوب بود یا بد بود... شاید پدر خوبی نبود یا شاید هم همسر خوبی نبود.... نمی دانم چون قضاوت بر این ها حق من نیست. اما دوست خوبی بود. اولین خاطره ای که از او به ذهنم رسید وقتی بود که در آن آشفته بازار حال خراب ما مشغول درست کردن حلوا بود برای مادرم و می گفت: ببین خاله ( همیشه از زبان دخترهایش مرا خاله صدا می زد) باید حلوا را اینطوری در قابلمه تکان دهی تا روغن پس بدهد. و من مات نگاه می کردم و فقط نگاه می کردم... و وقتی خبر رفتنش را شنیدم از ذهنم گذشت: حالا چه کسی برای نیکی حلوا می پزد؟

امروز صبح کمی برایش دلتنگ شدم. گرچه در این یکسال و اندی اخیر ندیده بودمش. دلم برای تنهاییش سوخت. برای چیزی که همیشه باعث وحشتش بود. هر چند در لحظه مرگ تنها نبود ولی می دانم کم تنهایی نکشید.

دلم برایش سوخت. و دلم برای خودم هم سوخت برای اینکه شاید دیگر کسی نمانده باشد که یادش بیاید من چطور می خندیدم که صدای خنده هایم همه جا می پیچید... وقتی حتی خودم هم دیگر یادم نمی آید...

شاید هیچ کس مثل نیکی یادش نمانده است که بین خانم امروزی و آن دخترک شیطون آن روزها چقدر فاصله است...

دلم برایت تنگ شد نیکی.

دلم برای مهمان نوازی های همیشگیت و برای سفرهای بیشماری که داشتیم تنگ شد... دلم برای آن روزها تنگ شد.

یادت بخیر.

/ 3 نظر / 23 بازدید
معصومه جوووووووووووون

وب زیبایی داری به منم سربزنی خوش حال میشم اگه وبمو به دوستات بدی پرمیگیرم و اگه به دوستات بگی نظر بزارن برات میمیرم اونوقت جنازم میاد نظراتونو میخونه هاهاهاهاها[ماچ]

[گل]

آرش

من هنوز هم می خوانم دل نوشته هایت را با یاد خاطرات گذشته [گل][گل][گل]