کمی خستگی در کنیم...

یک گربه خیلی خوشگل ( شاید از نظر خودم ) دارم که خیلی دوستش دارم. مغرور است و به هیچکس نمی چسبد حتی به من. با آقایون هم میانه خوبی ندارد. شدیداَ فمنیست است!

ما رابطه خوبی با هم داریم. الان ۴ تا توله کوچولو دارد که من فقط ” پولک “ را برای دخترش انتخاب کرده ام. پولک از همه پسرها کوچکتر است و نگاهش مظلوم. مثل آنها شیطنت نمی کند و هیچوقت هم گاز نمی گیرد. ولی پسرها شیطونند و مدام مشغول کشتی گرفتن با هم هستند. طفلکی پولک.

تابستان را دوست ندارم. گرمایش کلافه ام می کند و از همه بدتر اینکه تنها جاذبه این شهر را هم در داغی خورشید تابستانی نمی توانم ببینم. دلم خیلی برای بارون تنگ شده و همش با خودم می گم صبر کن کمی! فقط یک ماه دیگه مونده... یک ماه تا پاییز... یک ماه تا دوباره باران!

غمگین که بشوی می فهمی که به جز حرف درباره آب و هوا دیگر چیزی برای گفتن نمانده است! اما من امروز غمگین نیستم. دیشب که با پاری و آرش رفته بودیم برای خرید مانتو‏، کلی خندیدیم ! سر یک دوغ یک نفره که سه نفر می خواستند بخورندش ولی فکر نکنم که ته دل هیچکدامشان را هم خیس کرده باشد! اما من خندیدنهایش را دوست داشتم. خیلی زیاد. سالهاست که دیگر کم پیش می آید چیزی مرا بخنداند آن هم بعد از این همه تلخی که چشیده ایم و اشکهایمان را هم غمگین کرده است چه رسد به ته دلمان که صاف تر از اشک است. کم می خندم از وقتی که بزرگ شدن را حس کرده ام. نمی دانم چرا بزرگترها نباید از ته دلشان بخندند! دلم برای روزهایی که با شقایق تو خیابون های این شهر با همه جو سنگین آن روزهای بدتر از امروزش ، می چرخیدیم و بی قید هیچ قید و بندی خنده هایمان را ول می کردیم در لابه‌لای مولکول های هوا... تنگ است. سخت بود آن روزها هم . اما راهی پیش رویت بود که با رویاهایت فرش می کردی و دردها را پشت در می گذاشتی تا بکوبند خودشان را و خودشان را و خودشان را... من کودکی ها را به کودکی زندگی کرده ام و حالا در میانه سالهای خاکستری عمر، هنوز دلم برای همان شاخه گل یخی تنگ می شود که برای اولین بار دیدمش. یخ نبود اما... گرم بود مثل دستهای شادی وقتی که صبح یک روز مدرسه با کلی شوق و ذوق برایم آورد... فرق نکرده‌ام با آن روزها... فقط غم ها سنگینتر شده اند و من کمی خموده تر. اگر بتوانم بخندم بازهم زندگی خواهم کرد.... اگر بتوانم باز هم بخندم....

/ 13 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تنها

سلام عزیزم ... اگه بخوای مطمئن باش میتونی [گل]

بیدار کامکار

هرگز نشه فراموش حرف اضافه خاموش با عرض سلام و ادب و احترام و آرزوی قبولی طاعات و عبادات لطفا در صورت امکان از پست جدیدم با این نام دیدن فرمائید و از نظرات و راهنمائیهای ارزشمندتان برخوردارم سازید. با تشکر

محکوم

شکاف لبهامان به خنده ای گشوده اگر می شد شاید ترحم آفتاب گرممان می کرد و در رطوبت این همه اشک نمی پوسیدیم

کاکتوس

نمیدونم چرا اینجانوشته ها خراب شده!!!!!!!!!!!! من ک امتحانام خیلی وقته تموم شده ابجی بهناز[نیشخند]

سلام بهناز جان..من که شخصا از زمستان ها متنفرم..نمیدانم چرا اما پاییز و زمستان را دوست ندارم... راستی گربه ات را داخل خانه نگه میداری یا از این گربه هاست که بیرون از خانست و این ور آن ور سرک میکشه؟؟؟

سارا

سلام بهناز جان..من که شخصا از زمستان ها متنفرم..نمیدانم چرا اما پاییز و زمستان را دوست ندارم... راستی گربه ات را داخل خانه نگه میداری یا از این گربه هاست که بیرون از خانست و این ور آن ور سرک میکشه؟؟؟

کلاغ سپید

ای جااان من...چه خوب برای پولک...من هم برای اولین بار منتظر پاییزم, انگار چشم به راه مهمونی عزیزم.