نقاب های سفید

نظرها رو می خوندم باز.

یاد روزهای اول وب نویسی افتادم. و یاد آدم هایی که روز به روز کمتر شدند و هیچوقت هیچ کس نفهمید چرا از نوشتن دست کشیدند...

من همیشه عاشق نوشتن بودم. عاشق کتاب خوندن. عاشق ورقه های سفیدی که باعث می شدند بدون نقاب حرف بزنم... عاشق خودم بودن بودم...

این حس و این فکر رو راجع به همه هم داشتم. فکر می کردم توی صفحات وب همه خودمون می شیم... بی ریا و چیزی که دلمون می خواد و کودک درونمون صدا می کند....

این روزهای خاکستری که قسمت اعظم زندگی من رو تشکیل دادند انگار قصد تمام شدن ندارند. دلم پروازی می خواهد حتی دیگر نه به آن سوی این کره خاکی... پروازی تا ابدیت ستاره ها. 

بعید حس می کنم این تیرگی که انسان در این کره آبی رنگ دوانده است به آن سوترها نرفته باشد. دلم پروازی می خواهد تا آن سوی ابدیت ستاره ها.... جایی که هنوز آدم ها آدم باشند. جایی که نوشتن تاوان نداشته باشد ... حرف زدن... اندیشیدن....

جایی که انسان بودن تاوان نداشته باشد که اینجا .... زیر بار سنگینی این تاوان روز به روز خمیده تر می شوم!

دلم برای همه آدم هایی که روزهای اول وب نویسی شناختمشان تنگ شد. دلم برای انسان ها تنگ شد و طلب کردم که کاش هنوز انسان مانده باشند حتی اگر ننویسند و حتی اگر دیگر هرگز هم ننویسند ... کاش نقاب هایشان خاکستری نشود.

اینجا اگر آمدید لطفا نقاب سفید بزنید ....من دلم برای انسانیت خیلی تنگ شده است. 

/ 1 نظر / 20 بازدید
علی ودایع

و من هنوز می نویسم ومی نویسم روزی 12 ساعت