شانزدهمین روز آذر

نمی دانم امشب که بر خستگی وحشتناکم غلبه کرده ام تا بنویسم، خطوط بر باد رفته اینترنت مرا یاری خواهند کرد یا نه.اما به هر رو  روز پرهیجانی بود امروز. همانطور که گفته بودند و شنیده بودیم و بودیم تا ببینیم. شلوغی خیابان ها و ازدحام بیشمار مردمی که آمده بودند تا باشند و دیده شوند و آنهایی که من عاقبت نفهمیده ام چرا می پوشانند چهره هایشان را که دیده نشوند! و این بس عجیب است و بیش از آن بس غریب!

نفهمیده ام چرا که آنها همه چیز دارند. از انواع سلاح سرد و گرم گرفته تا دوربین فیلم برداری و مجوز زدن و بردن و و و... ما چقدر برابریم!

امیدوارم باز هم روزهای لطیف بارانی را در کوچه پس کوچه های کودکی که هنوز دور بودند از این همه خشونت و خاکستری رنگ های درهم، ببینم و باز هم دلم برای دماوند تنگ شود. و باز هم رویای فرداهایی را دارم که طی این همه سال درهجمه سیاه بی کسی ها فراموش شده بود ولی پر بود از رنگ نور و زندگی.

دلم برای آنها که امروز آزرده اند همدل است و امید که مهربانی روزی مهمان سرای قلب آنانی شود که می دانم هنوز روزنی برای انسان بودن در دلشان باز است.

ما گلی ندیدیم امروز به دست کسی.

انگار آنکه رفته بود گل بچیند یادش رفته بود که باید زود برگردد.

شاید فرداها یادت بماند که ما هنوز منتظر شاخه گل تو هستیم...

 

/ 4 نظر / 16 بازدید
محمد پی پل زاده

سلام..زیبا نوشته بودید و براستی که چقدر دور شدیم از روزهای شادی و امید!

صدرا

شاید فرداها یادت بماند

مانی

غنچه از خواب پرید و گلی تازه به دنیا آمد خار خندید و به گل گفت سلام و جوابی نشنید خار رنجید ولی هیچ نگفت ساعتی چند گذشت گل چه زیبا شده بود دست بی رحمی آمد نزدیک گل سراسیمه ز وحشت افسرد لیک آن خار در آن دست خلید و گل از مرگ رهید صبح فردا که رسید خار با شبنمی از خواب پرید گل صمیمانه به او گفت سلام