راه درازی در پیش است اما نه بی امید

همیشه از ننوشتن ترسیده ام. همیشه از اینکه روزی نتوانم بنویسم و یا بخوانم ترسیده ام. کابوس بعضی از لحظه هایم است وقتی کتابهایی را که خریده ام تا در سال های فراغت بخوانم، می بینم و می ترسم از روزی که نکند دیگر چشم خواندنم نباشد و یا میل خواندم و یا از آن هم بدتر... بروم و این کتاب ها ناخوانده بمانند.

اما این روزها میل نوشتنم کم شده است. شاید بیشتر به دلیل اینکه اطرافم سخت آشفته است و بیم فرداهای نارسیده سخت آزاردهنده.

شاید بیایم و در این نوشت گاه را باز کنم و نگاهی هم بیندازم و گاه سری به دوستان مجازی هم بزنم ولی برای نوشتن... شاید هم آنقدر حرف زدنهایم با خودم و درونم زیاد شده است که مجال به نوشتن نمی رسد. نمی دانم.

این هم گونه ای از بیماری است شاید. سکوت هایی که درد می شوند وهم روحت را می آزارند و هم آنقدر جمع می شوند تا جسمت را مچاله می کنند.

اما گاه هم زمان نوشتن محدود است . مثل شب آخرین جمعه ماه رمضان... که من می توانستم آنقدر بنویسم تا طلوع خورشید را هم مهمان شوم. پر بودم از حرف های تازه. پر بودم از کلی آرزو و امید و پر بودم از بی شمار ترس های ناگفته...

اما تلفن خانه یک طرفه بود و امید نوشتن و ثبت کردن می رفت تا سرحدات کافی نت ها که بسته بودند و تعطیل و من مجبور شدم با مولکول های هوا حرف بزنم و بالش بیچاره ام که هر شب از دست من و سنگینی افکارم سخت افگار است و سخت بیمار!

اما روز جمعه از راه رسید و با کوله باری عظیم به پایان رسید و پس از آن روزهای پرماجرای دیگر و گفته های بی شمارتر و ....

و این روزهای آشفته که هر لحظه اش آبستن حرفی تازه است و خوره هر چه بیشتر دانستن تمام وجودت را می جود

و البته...

زندگی جریان دارد ...

زندگی به همین شکل جریان دارد...

اما در همین جریان و در همهمه این همه روزنوشت... باران های آغازین پاییز چیز دیگری بود.

من تازه شدم با باران.

باز هم دماوند را دوست داشتم و باز هم هوای نفس کشیدن را حس کردم... که چقدر خنک بود و تازه...

من هر روز را می توانم تا ” همه هنوز ها “ منتظر باران باشم...

/ 8 نظر / 13 بازدید
فرشاد

سلام وبلاگ قشنگي داري به من هم سري بزن خوشهال ميشم اگه هم خواستي بگو لينکت کنم منتظرتم

فرشاد

سلام وبلاگ قشنگي داري به من هم سري بزن خوشهال ميشم اگه هم خواستي بگو لينکت کنم منتظرتم

محمد درویش

مهمترین چیز آن بود که میدانستی " زندگی جریان دارد..." اما به " همین شکل ..." بودنش زیاد خوب نیست ... باید آنگونه باشد که هر لحظه است متفاوت اما بهتر از لحظه قبلش باشد ... همیشه نباید به اینترنت وصا بود تا نوشت...بسیاری از نوشته های من آف لاین هستند و در گوشه از هارد لپ تاپم ذخیره ... شاید اینگونه نوشتن گاهی آرام ترت کند تا آن لاین نوشته باشی ... مهم آن است که آن وقت که تمام زمین و زمان میخواهد که بنویسی بلند شی و قلمی , کاغذی یا کامپیوترت را روشن کنی و بنویسی ...شاید اینگونه آرامش ات وصف ناپذیر تر از آن لاین نوشتنت باشد ... دماوند را دوست دارم خصوصا اگر با یک دوربین زیر آن باشم ... این روزها سخت تنهایی را حس میکنم ... ایکاش آن که باید مرا دریابد , اینگونه فراموشم نکند ...

آرش

[گل] اين دردي است كه اين روزها همه ما را گرفتار كرده است پر از حرف هستيم ولي دريغ از يك خط نوشته چه بر سر ما امده است نمي دانم باران هميشه اميد دوباره اي براي نفس كشيدن است [گل]

sky

سلام دل پری از زمونه داری ولی خودش کلیه وقتی نوشتی : زندگی جریان دارد! موفق باشی[گل]

نازنین

چه زیبا این متن رو نوشتی زندگی جریان دارد ... زندگی به همین شکل جریان دارد... اما در همین جریان و در همهمه این همه روزنوشت... باران های آغازین پاییز چیز دیگری بود. من تازه شدم با باران. باز هم دماوند را دوست داشتم و باز هم هوای نفس کشیدن را حس کردم... که چقدر خنک بود و تازه... من هر روز را می توانم تا ” همه هنوز ها “ منتظر باران باشم... عالی بود.موفق باشی

شهاب

[ناراحت][ناراحت] غمگینم