روز پنجم

ماه آذر هم رسید.

اولین بار بود که من گم شدم در هجمه زندگی و انگشتانم بر دیوار ذهنم یخ بست و خط نگاری از گوشه های تاریک اندیشه هایم بر صفحات سفید رنگ نقش نبست.

اگر بودی امروز شمعی را بین دستهایمان روشن می کردم و آنوقت می توانستیم با تو و بهمن به نیت هر سه نفرمان فوت کنیم و آرزوهایمان فرق کند با این آرزوهای بی رنگ این روزها...

دیگر یادم رفته است  که این ماه را دوست داشته ام و عزیز بوده است برایم. ماهی که من به دنیا آمدم و تو و خیلی های دیگر که انگار سرنوشتمان بود گم شدن در این کره آبی رنگ  و محو شدن در مه – دودهای ساخت بشر...

نمی دانم چند کره را به نابودی کشانده ایم و چند تای دیگر را خواهیم کشاند اما می دانم ظرفیت اینجا که بر آن ایستاده ام دیگر تمام شده است.

بلاد کفر از فوران باران به سیل می کشد و بلاد تفت زده ما از فرط خشکی کف پاهای ترک زده ما را گاز می زند!

انگار معادلات خدا هم به هم خورده است.

قطره بارانی هم در راه نیست. خدا که برود تعطیلاتش را در جزایر قناری بگذراند معلوم است که اینجا ما از آلودگی و خشکی هوا ماهی دودی می شویم و سر در مغازه های عطاری آویزانمان می کنند تا با دود – مه بعدی قدمت دورانمان بالا برود!

می بینی خدا... نه من نویسنده شدم و نه تو خدا!

شاید اگر جاهایمان عوض می شد کمی همدیگر را بهتر درک می کردیم. بهت قول می دادم که حتما از بیمه سختی کارت را بگیری! البته بعد از اینکه سختی کارت را تجربه می کردم . برای تو هم بهتر می شد . کمی دوره می دیدی در این کارگاه های ما که آخر فن و فنون هستند و آنوقت بهتر می توانستی داستان زندگی ها را بنویسی و آخر داستانها را خوب تمام کنی... شاید هم بنده خدایی می شدی که می آمد و با معجزه ای هوا را خوب می کرد و دل ما را خوب می کرد و ترافیک ما را خوب می کرد و جیب مردم را شفا می داد و لب هایشان را به لبخند باز می کرد... شاید هم نقاش می شدی و رنگ های سیاه و خاکستری را با جادوی قلم موهایت به رنگهای طلایی و صورتی تبدیل می کردی و چند تا ابر خوشگل بالای سرما می کشیدی تا ترانه باران را در گوش درختانی که بلندتر از برج ها کشیده بودی زمزمه کنند...

می بینی تجربه لازم داری ... تجربه...

/ 7 نظر / 13 بازدید
کلاغ سپید

این خدا با نصیحت و حرف حساب آدم بشو نیست.به قول لره, ما باید مث امام رضا خودمون مواظب قبه و بارگاهمون باشیم.

هادی دشتی

آفرین بهناز جون کارت کاملا درسته بدون کم وکاست... مرسی از مطلب زیبات آپم و شدیدا منتظر!

محکوم

شاید اگر این خدا کمی تجربه ی آدم شدن داشت. جمع میکرد این بساط خلقت را. خلقت که چه عرض کنم اسباب رنج و عذاب ادمیان را

من که اهل رفتنم

مادر بزرگم که خدا رحمتش کنه همیشه می گفت خداست دیگه. کارش که به آدمیزاد نبرده. این اتفاقها هم می افته و این زندگی ماست عزیزم

لکستان

خانم بهناز بهستانی این وبلاگ که شما دیدید شعر لکی بوده و شما حق ندارید بگید از شعر لری شما خوشم اومد لکی غیر از لری است و ما ننگ و نفرتمان را به لرستان میفرستیم http://bluman.persianblog.ir/

شیطان

در عجبم که چقدر انتظار داری از خدایی که ناخواسته خلقش کردیم ... سلام