صفحه نخست
تماس با من
نويسنده وبلاگ
بهناز بهستاني

آمار وبلاگ 
RSS 2.0 لوگوي دوستان
دلم یک آسمون ستاره می خواد توی کویرهای اطراف کرمان یا کمی ابرهای بارونی تو جاده عباس آباد شمال... هرچی هم می زنم تو دهنش که هر چیزی وقتی داره و قانونی ... گوش نمی ده.
شاید مال تمیزی فوق العاده هوایی!!! باشه که این روزها گریبانگیر شهرمون شده و سلول های خاکستری مغز مرا هنگیده و خاطرات قدیمی و کهنه را کشیده بیرون که هوای تمیز چقدر خوب است برای این ریه های بی ظرفیت ما و یا حداقل من یکی که نمی دونم با این حجم روسیاهیش باید چه کنم!
صبح به صبح که می خواهم سهمیه خورشیدم را دریافت کنم می بینم کمی کوچکتر شده است و چقدر خورشیدمان پیر شده که من به راحتی می توانم زل بزنم به سرتاپای قامتش و چشم هایم کور هم نشود! زمستان هم تمام خواهد شد مثل امید من به دونه های کوچک برفی که به زور در سایت هواشناسی پیدا می کنم و فرداهایش لبخند می زنم که دانه هایم بزرگتر شده اند و تا به زودی بر زمین خواهند بارید ... اما چه سود که تا رسیدن آن روز ، دانه های برفی من آب شده اند و باز هم خورشید مریض تر از هر روز ، به من پوزخند می زند.
این روزهای خشک و آفتابی خسته ام کرده اند.
آقا گرگه آسوده بخواب... آواز بره ها هم سکوتت را نخواهد شکست...بره ها سالهاست که دیگر آواز نمی خوانند.
کفتارها که زوزه می کشند همیشه چیزی در دلم می ترسد. بره کوچکی که از ترس آقا گرگه قایمش کرده ام. نمی دانم در سیاره ای که گوسفندها همیشه فقط گوسفندند، چرا آقا گرگه ها خوابشان ناراحت است. شاید به خاطر شغالهایی است که دور و برش پرسه می زنند و همیشه مراقبند تا قربانی ها سروقت برسند... اینچنین می شود که آقاگرگه هیچوقت خسته نمی شود و خب وقتی خسته نشود خوابش هم نمی برد. تازه سوءهاضمه هم اذیتش می کند و کابوس روزی که بره ها سکوتشان را بشکنند و آواز بخوانند هم نمی گذارد لقمه گوسفندش از گلو به راحتی پایین برود.
من این ها را می دانم اما بره ام نمی داند. این است که بعضی وقت ها از صدای زوزه می ترسد. کوچک است دیگر.
کاش همیشه مراقب کوچکترها باشیم. یاد بگیریم که دستهایمان را برای حفاظت از دیگران به دورشان حلقه کنیم. حلقه ها محکم که بشوند نمی شکنند. توی اتوبوسها باز هم برای سالمندان از جایمان بلند شویم و باز هم ساک پیرزنها و پیرمردها را برایشان حمل کنیم. کاش باز هم بشویم یک پیکر... کاش باز هم از دردهای همدیگر درد شویم و به فریادی همدیگر را کمک کنیم... کاش باز هم بشویم یک پیکر...
زندگی بین گونه انسانی که چشم هایش برای دیدن نیست... سخت، سخت است!
چقدر سبک شده ام. سال ها بود که همیشه دنبال یکی از دوستان مدرسه ام بودم. دوستی که در همان سال های مدرسه به اجبار تغییر خانه اشان از دستش داده بودم. خیلی دوستش داشتم و در همان بی آلایشی آن سال های سپید ساده بودن دوستت دارمش را هم باور کرده بودم. ( و باید اعتراف کنم هنوز هم عاشق خنده های بلند و چشمهای بادامیش هستم که سخت شیطون بودند و به طبع شیطنت آمیخته من، سخت نزدیکتر!) از بین تمامی آن دخترک های شیطون و آرام آن روزها به شادی نزدیک بودم و گلایل. شادی زودتر از ما برید و گلایل کمی دیرتر. گله های شادی را اوایل به گلایل می بردم تا اینکه روزگار به من فهماند در این مثلث بی زاویه من تنها زاویه قائمه ای هستم که بی ثمر مانده ام. گذشت آن سالها... شادی را فراموش کردم. وقتی به عنوان گزارشگر در تلویزیون دیدمش و او را نشناختم فهمیدم که چهره نیست که آشنا می کند ما را با هم... در خیابان هم از کنارش رد شدم و حتی بی تردیدی اندک، به عقب بازنگشتم. اما گلایل برایم چیز دیگری بود. فکرم می گفت من برای او همانم که او برای من است. من در سالهای سپیدی با او عهد دوستی بستم که هیچ رنگ سیاهی نمی توانست سپیدیش را بیالاید.
وقتی اینترنت آمد و امکانات یافتن آدمهایی که گمشان کرده بودی.... به جستجویش بازگشتم. و یافتمش! در اوج حیرت تمام آنها که هنوز متحیرند من چگونه می توانم با کمترین آشنایی با این ابرساخته بشریت چیزهایی را پیدا کنم که شاید حتی ثبت نشده باشند ! و شاید هم همین مایه تردید و شک می شود و بدبینی.
توی آذر ماه به خودم کادوی تولد دادم. با تمام هیجانی که سالهاست از من دورست، به خواهرش زنگ زدم و شماره تلفن هایم را دادم تا به او بدهد.... او زنگ نزد. فکر می کردم اگر من بودم... بی هیچ تردیدی زنگ می زدم. گرچه می ترسیدم که شاید نشناسمش دیگر... شاید دیگر آن گیسو پریشان چشم بادامی که سوار دوچرخه همه جا را زیرپا می گذاشت نباشد...
پرونده باز این دوستی را بسته ام. بعد از شاید نزدیک به بیست و پنج سال! اما سبک شده ام. من در جهانی که انسان بودن و سپید بودن و تمامی حرف های قشنگ را در ویترین موزه هایش نگاه می دارد، انسان بوده ام و سپید بوده ام...
هنوز جزو معدود کسانی است که دلتنگشان می شوم. اما می دانم در صندوقچه خاطراتم، خاطره روزهای پشت نیمکت نشینی را سخت قشنگ و جذاب دارم.
چقدر سبک شده ام.
گاهی روزها اوج تعجبم از مرام آدمیت بیش از بهتی است که در تاریک فراخنای عظمت یک شب بی ستاره سراپایت را می گیرد. نمی دانم در آشوب تضاد احساسهای چندگانه ام کدامین به واقعیت نزدیکتر است و من باید بخندم ... غمگین شوم... حیرت کنم.... چه باید بکنم!
زمان که این روزها یادش رفته است روزگاری با موهای سرکش و فرفری وزشده در هوایم بازی می کرد، این روزها سخت در تکاپوی گذار از گردآبی است که لطافت نازک حرف هایم را هم نمی شنود.
من دربین مردمانی سرگشته ام که نه مرا می فهمند و نه من آنها را می فهمم. دلم نگران آینده ای نامبهم می شود که وهم آخرتش مرا می ترساند و آرامش روزهای یکنواخت هستی را در انتظاری ناملموس می ترکاند...
در خسران آیه های هستی من فقط یکی از بی شمار آیت های سوخته ام. خدایا کاش کمی زودتر دلت برای بی گناهی باران سوخته بود... کاش.
خیلی غمگین نیستم. از آن روزهاست که دلم سخت فکرش مشغول است و پر از دودوتاهایی که انگار از لای کتاب هندسه دررفته اند و نمی خواهند زیر بار قانون های جبری دنیا چهار شوند!
تمام وجودم آرزو می شود که مبادا بی یافتن پاسخ سوالات بیشمارم مجبور به گذر شوم که دیگر این بی انصافی را نمی توانم تاب بیاورم. می دانی دیگر طوطی ماست خورده هم نیستم این روزها که بیشتر شبیه طوطیی شده ام که سرش را کامل در ظرف ماست کرده اند! کارم از غصه گذشته است بدان می خندم!
آسمان همه جا یک رنگ است... چقدر با این حرف گولمان زده اند... چقدر با چقدر حرف های اینچنینی گولمان زده اند! دلمان خواسته بود که گول بخوریم از بس که انگشتان بیچاره امان ناتوان خراشیدن این خاک های خشک و کبره بسته قرن ها سکوت و سیاهی بوده است... دلمان خواسته بود!
دلم این روزها با رنگ هیچ لباسی شاد نمی شود... دستهای آشپزم هیچ قابلمه ای را نمی خواهد و هیچ ویترینی متوقفم نمی کند... این روزها دلم در پی یافتن چیزی است که در ویترین ها نمی شود در بندش کرد! صدایش را می شنوم عطرش را حس می کنم و نرم نرمک دلم با او نجوا می کند اما سایه می شود ناگهان و گم می کند خودش را در لالوی ترسناک دالون سایه های تاریک... دلم از حرف زدن با خودش هم می ترسد و کز می کند کنار بیشمار بغض های نشکسته ام که منتظر تلنگری هستند تا بشکنند و بلکه بشویند پیکره سیاه این سالهای تلخ را که به هیچ روزنی عبور کرده اند از دشت بیکران این تاریخ...
جستجوی آنها که خواسته اند تا گم شوند چه ثمری دارد؟ این مردم سالها پیش از این لباسهای سیاهم مرده بودند انگار!
پاها که دربند باشند آسمان دور می شود... آنقدر دور که دیگر یادت می رود بالهای سپیدی را که از ازل با تو پرواز کرده اند گاه باز کنی و هنوز حس فرشته بودنت را سخت دوست بداری.
چشمهایم غمگین نیستند
گفته ام برایت نامه بنویسند این روزها را...
روز نبودنت حتی اگر پاک هم شده باشد باز... نبودنت را باور کرده ام.
گفته ام برایت نامه بنویسند، روی گلبرگهایی که برایت می آورم
همه را تک به تک بخوان
همه دوستت دارم ها را...
حتی اگر نباشی باز دوستت دارم...
من این روزها مهربانتر شده ام شاید چون مهر است و پاییز...
گفته ام بارها که با باران و پاییز حالم چقدر بهتر می شود. گرچه فضای نوستالژیک این فصل گاه و بیگاهم را گه گاه غمین می کند و دلم در قفسش جا کم می کند و نفسش تنگ می شود ولی باز... بهتر است از تابستان که تحمل اخلاقم برای خودم هم سخت است چه رسد به اطرافیان!
فهمیده ام که به یقین من متولد پاییزم و فهمیده ام که خورشید هم در پاییز مهربانتر است و فهمیده ام که محال است چشمم به دماوند بیفتد و لبخند نزنم.
امروز باز دیده ام که هنوز زندگی حرف های قشنگ زیادی دارد که در گوش ما زمزمه نکرده است. پس می توانم همچنان منتظر بمانم!
من همیشه در پاییز متولد شده ام و مرسی خدا که یک بار هم که شده در کنار بیکران ” یکبارهایت” مرا در همان نقطه قرار دادی که دوست داشته ام باشم. باز هم سپاس.
گرچه من عاشق آسمان های ابری هستم و دلم همیشه بارانیست ولی گاهی وقت ها بد نیست کمی آفتاب هم مزه کنیم تا وقتی که قطره های باران سنگفرش خیابان ها را خیس می کند و تو دلت می خواهد سرت را رو به آسمان کنی تا صورت تو را هم نوازش کند تمامی قطره ها را حس کنیم.
پاییز که می آید من حجم زنده بودنم بیشتر می شود. انگار تمام اتفاقات خوب در پاییز رخ می دهند و انگار تمام گنجشک ها برای تو است که جشن می گیرند... من و خدا رابطه امان رو به بهبود می گذارد و من یادم می رود بی محلی های او و نشنیدن صدایم در نیمه اول سال را و او هم ترجیح می دهد عصیان های بی ثباتم را به فراموشی بسپارد که سخت است بنده های غیرقابل پیشبینی مثل مرا در زمره بندگان خود نگاه داشتن...
من باز هم پشت هر رنگین کمان آمدنش را به انتظار می نشینم و او هم می تواند امیدوار باشد که شاید بعضی از اذان هایش در سکوت نمازهای من بپیچد و من کمی به بودنش کمتر شک کنم...
پاییز درخت ها به زمین می رسند... سبز می شوند انگار کمی بیشتر.... و تمام داستان هایشان را روی برگ هایشان می نویسند تا وقتی که زرد شدند خدا در کنج اتاق تنهاییهایش نگاه دارد و گاهی سرنوشت های تغییر یافته را مرور کند و شاید هم در این مرورها باشد که دست بعضی ها را از سر سرنوشت ها کوتاه کند...
خدا ! باز هم روز میعاد من و تو نزدیک شده است ... خوش قول باش کمی بیشتر... و مهربان باش. من هنوز هم از ورای تمامی هنوزها خوش قولی و مهربانیت را به انتظار نشسته ام.
بچه تر از ما که بودند تعریف می کردند که وقتی توی مدرسه بلد نبودی درست بنویسی و تنبلی می کردی، یک مداد می گذاشتند لای انگشتانت و آنقدر فشار می دادند تا حالت جا بیاید و هم یاد بگیری و هم خوش خط بنویسی!
و حالا قلم می گذارند لای انگشتانت و آنقدر فشار می دهند تا یاد بگیری یا دیگر هرگز ننویسی و یا آنقدر بدخط که خوش نویسان روزگار خطت بزنند!
تبریک بگویم این روز را.... اما به چه کسی؟!!!
